بنام تنها پناه بی پناهان
خدایا...
خیلی دلم گرفته، خیلی احساس تنهایی می کنم ، فکر میکنم توی دنیا اضافی ام ، از دنیا و هر چیزی که دنیاییه بدم میاد ، متنفرم.
خسته شدم ، تا کی باید در این دنیا بمانم ؟ چرا خدا منو نمیبره پیش خودش؟ میدونم وقتی بمیرم بدون سوال و جواب من را راهی زبانه های آتش جهنم می کنند. خیلی دردناک و وحشتناک است. ولی هر چه باشد بهتر از اقامت در این دنیاست. احساس می کنم هرچه زودتر وداع را بخوانم بهتر است شاید اینگونه گناهانم کمتر باشد.
روی هر سینه سری گریه کند وقت وداع سر من وقت وداع گوشه ی دیوار گریست

از تو هم دور شدم ، میدونم با این کارها دیگه دوستم نداری ، ولی تو دیگه تنهام نگذار ، تو دیگه پشت بهم نکن.نمیدونم چرا اینقدر تغییر کردم ؟! دلم برای مریم سابق تنگ شده ، مریمی که صاف و ساده بود ، قلبش مثل آسمان صاف بود و نوری مانند خورشید در قلبش می درخشید اون نور تو بودی ، آره اون روزا تو قلبم بودی... باهام بودی ، ولی حالا تنهام گذاشتی . خدایا کمکم کن، دارم از پرتگاه می افتم ، دستامو بگیر ، بکشم بالا انقدر بالا که بیام پیش خودت.
بعد از مرگم روی سنگ مزارم بنویسید ...
آشفته دلی خفته در خلوت و خاموش
او زاده ی غم بود زغم های جهان گشته خاموش

بعضی وقت ها به قدری بد میشم که حالم از خودم بهم می خوره آنقدر بد میشم که فکر میکنم تو هم از من متنفری.
می خوام آدم بشم با کی حرف بزنم؟ دیگر دوستی هم ندارم حالا با کی درد دل کنم؟ همه کسم را با هم ازم گرقتی.چرا؟ ضربه ی سختی بهم زدی.حالا که هیچ کس را ندارم تو باهام باش و هیچ وقت تنهام نگذار ...!
شمع میسوزد و پروانه به دورش نگران ما که میسوزیم و پروانه نداریم چه کنیم؟

سلام
خوبی ؟ خوش میگذره؟ امتحانات چطور بود؟
خیلی دلم واست تنگ شده.
عجب شب بدی بود.جمعه شب را می گویم (13/10/87) تا نزدیک های صبح بیدار بودم .اون شب مامان بابا حسابی دعوام کردند. مامان اومد توی اتاقم من داشتم زیارت عاشورا می خواندم و گریه می کردم و واسه دوستم دعا میکردم. مامان هم که حال من را دید و میدانست من واسه چی و واسه کی دارم گریه میکنم گوشیم را بدون اجازه برداشت و برد. گریه میکردم رفتم تو اتاقشون ، مامان قسم خورد گوشیم را خورد میکنه چون به قول خودش از وقتی این گوشی را خریدم ازشون دور شدم.
همان موقع مامان LCD گوشیم را شکست. نمی تونستم تحمل کنم ، داشتم میمردم. مامان داد میزد گریه میکرد من هم از آن طرف گریه میکردم نمی تونستم دیگه حرف بزنم انگار لال شده بودم فقط با اشاره به بابا میگفتم: ببین داره گوشیم را خورد میکنه ، فقط میگفتم بابا.
قلبم درد گرفته بود نمی تونستم نفس بکشم ، بابا تحملش تمام شد گوشی را از مامان گرفت و من را هم از اتاق انداخت بیرون. اومدم توی اتاقم نشستم، گریه کردم ، قلبم خیلی درد میکرد جوری که پیش خودم گفتم همین امشب میمیرم.
ساعت یک شب بود رفتم توی اتاقشون گوشیم را بردارم دیدم گوشی دست بابا است و دارد SMS ها را میخواند خواهش کردم واسه چند ثانیه گوشیم را بدهد وقتی گوشی را دیدم گریه ام گرفت LCD گوشی خورد شده بود دلم شکست ، آخه خودم به قدری مواظبش بودم که حتی یه قطره آب روی LCD نریزد و خراب نشه چون وقتی خریدم سفارش کردند به صفحش آب نرسه چون حساسه .
من گوشی و هر دو خط هام را با پول خودم خریده بودم با پولی که بعد از مدتی پس انداز کرده بودم ، شاید واسه مامان بابا این پول چیزی نباشد ولی واسه خودم خیلی ارزش داشت، مامان حق نداشت گوشیم را بشکنه.
وقتی گوشی را گرفتم با اون صفحه شکسته چون لمسی بود به سختی تونستم چند تا عکس و صدا و... را حذف کنم بعد هم گوشی را به بابا دادم. به مامان گفتم ببین گوشیم را چیکار کردی؟
گفت تو نگران نباش فردا کاملا خوردش میکنم گفتم شما حق ندارید من این گوشی را با پول خودم خریدم گفت کدام پول؟ منظورت پول باباست؟گفت تو کار کردی پول در آوردی؟چرا تو باید گوشی خوب داشته باشی و من نداشته باشم؟ بگذار تو هم نداشته باشی. اصلا حرفش منطقی نبود نمیتونستم قبول کنم.
قلبم خیلی درد میکرد نفس کشیدن واسم سخت شده بود گریه می کردم ولی حرفی نزدم.مامان گفت : باورت میشه قلبم درد گرفته؟ خبر نداشت که گریه من هم بخاطر درد قلبم است من بهش نگفتم قلبم درد میکنه.
برگشتم توی اتاقم اصلا حالم خوب نبود گریه میکردم دلم شکسته بود قلبم درد میکرد نمی تونستم نفس بکشم. وای خدا چه شبی بود!
با اون وضعیت نشستم درس خواندم با اینکه آن موقع هیچی نمی فهمیدم ولی خواندم تا نزدیکای صبح بیدار بودم ولی در حال درس خواندن خوابم برده بود
صبح ساعت شش بیدار شدم و دوباره شروع کردم به خواندن.چون ساعت 10 امتحان عربی داشتم و باید تا آن موقع کتابم را می خواندم . صبحانه نخوردم رفتم مدرسه امتحانم را دادم بر گشتم خانه ناهار هم نخوردم اصلا نمی تونستم چیزی بخورم رفتم توی اتاقم و تا شب از اتاق بیرون نیامدم شام هم نخوردم.
امروز یکشنبه 15/10/87 ساعت 6:30 بعد از ظهر است و من دو روزه که لب به غذا نزدم و فقط آب خوردم.
می خواهم خودم را بکشم ولی جراتش را ندارم اما دیر یا زود این کار را میکنم.
غریبانه شکستم من اینجا تک و تنها
دل خسته ترینم در این گوشه دنیا
ای بی خبر از عشق که نداری خبر از من
روزی تو آیی که نمانده اثر از من